هه هه !!!! چی ؟ نیشت رو ببند . فک کرده اینجام خونه خالست . خجالت نمی کشی . حیا رو قی کردی (شرمنده عین جمله بود) . بابا شرمم خوب چیزیه .
بعد با انگشت سبابه و شصت کف های جمع شده دور لبای تپلش رو پاک کرد و گفت : آخه اینا چیه تو کیف یه دختر مدرسه ای . بابا ما به سن شما بودیم اسم این چیزهارو هم بلد نبودیم .شما چه قدر پرویید .
و بعد رو کرد به مدیر و اضافه کرد : حاج خانم اینارو چی کار کنم . و بادست به رژ لب و ریمل اشاره کرد
به مسیح قسم به هزار بدبختی جلو خودمو گرفته بودم که نخندم تا بیشتر ازاین آبروریزی نشه .مدیر همان طور که سرش تو دفتر دستکهاش بود گفت : زنگ بزن به اولیاشون .
ناظم شروع کرد به شماره گرفتن از بچه ها .همه التماس می کردن . به من که رسید ، شماره داداشم رو دادم . چون همیشه اون موقع سر کلاس بود و گوشیش سایلنت . ناظم با ولی همه صحبت کرد تا رسید به من ( نوبت میگم )
شماره داداشم رو گرفت . نمی دونم چنتا بوق خورد .اما ییهویی دیدم شروع کرد به صحبت کردن . اول فک کردم سر کارم گذاشته که بترسم ، اما یه خورده که نزدیک رفتم صدای داداشیم رو از تو گوشی شنیدم .ناظم گفت که باید حضوری باهاش صحبت کنه .
وسطای زنگ دوم بود که ناظم من رو از کلاس بیرون کشید و گفت که داداشم اومده . با هم به دفتر رفتیم . دلم عین قابلمه دیزی غل غل می کرد  .
بعد از ورود به دفتر داداشم یه نگاهه عجیب غریب به من انداخت . ناظم شروع کرد به وراجی.
اه که چه قدر صداش ناجور بود . عین پتک می خورد تو سرم . تا به خودم اومدم دیدم داداشیم بلند شده و با صدای بلند گفت : چی کار کردین . شما به چه اجازه ای کیف یه نفر رو میگردید . نکنه اینجام پلیس داره .؟
چشمای ناظم گرد شد . من خشکم زد . داداشم گفت : اون وسایل مال شخصی ایشونه . از لحاظ ما هم که خانوادش هستیم همراه داشتن اینها برای یه دختر خانم جوون مشکل نداره.
بعد بدون معطلی گفت : اگه دیگه امری نیست من باید الان سر کار باشم و گرنه غیبت برام منظور میشه .
ناظم فک کنم هیچ حرفی نداشت بزنه . داداشم یه نگا به من کرد و خیلی گرم و صمیمی باهام خدافظی کرد . ناظم هم برای اینکه ضایع نشده باشه ازم یه تعهد گرفت که ازشون تو مدرسه استفاده نکنم . وسایلم رو موقع برگشتن به خونه تحویلم داد . من هم به کوری چشمش همون دم مدرسه (البته موقعی که پامو از در بیرون گذاشتم) به صورتم یه حالی دادم
به افتخار داداشیم تا دم خونه عروسی داشتم
|